تبليغاتX
بنویس نامه نویس
*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* می نویسم ، مي نويسم تا تن كاغذ من جا دارد*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*

" به نام خدا  "

سلام دوستان عزيز ..خوبين ؟ خوش ميگذره ؟ اميدوارم هميشه شاد و خندان باشيد .

 امروز بهترين روز براي من ...

دوستان عزيزم روز ميلاد با سعادت حضرت علي ( ع ) و همچنين روز پدر رو به شما

بخصوص به پدران عزيز دنيا تبريك ميگم مخصوصا به پدر عزيز خودم ...

پدر عزيزم روزت مبارك ...از بس خوشحالم بابا نمي دونم چي بگم با خودم تصميم گرفتم

بيام تو وبلاگم بهتون تبريك بگم ...بابا با تمام وجود ميگم روزت مبارك

بابا تو بهتريني ...

بابا من تمام موفقيت هام و تمام چيزهايي رو كه به دست آوردم مديون شما و مامان هستم

مخصوصا موسيقي ... بابا ازت ممنونم ..ميدونم شما اينقدر بزرگواريد و قدر داني از شما

بيشتر از اينهاست ...اميدوارم هميشه در كنارم باشي و از تجربه ها و صحبت هاي قشنگتون

استفاده ببرم ..

تو زندگيم خدا به من ۲ تا فرشته ..دو تا چيز با ارزش داده .. پدر و مادرم

خيلي دوستون دارم ..طوري كه نمي تونم بيانش كنم ..

بابا روز مبارك

پدر عزيزم روزت مبارك

پدر بركت خونه ..پدر مرد نمونه

پدر يار صميمي تو اين دوره زمونه

دختر هر چي كه داره ز رنج تو مي دونه ...

كسي كه تو همه ي كارهام تشويقم مي كرد ...حتي يادمه هر وقت يه اهنگ جديد ياد مي گرفتم

اولين كسي كه گوش ميكرد و راهنماييم مي كرد پدرم بود و همچنين الان...

من بهترين باباي دنيا رو دارم ..افتخار مي كنم ...

بابا اين روز برام خيلي زيباست به همون زيبايي اسمتون علي ..بابا روزت مبارك

پدر عزيزم با تمام وجود ميگم " روزت مبارك "

دوستان عزيزم قدر بابا و مامان گلتون روبدونيد ...خيلي با ارزشند ..

هميشه سعي كنيم كاري كنيم كه باعث خوشحاليشون بشه و هيج وقت ناراحتشون نكنيم

قدر زحمات شب و روزشون رو بدونيم ...

اميدوارم ..

خدايا شكرت

دوستان عزيزم عيدتون مبارك

اميدوارم هميشه شادي و نشاط در زندگيتون باشه و غم كنار بره ..

روز پدر رو مجددا به تمام پدران عزيز تبريك ميگم

روز خوبي رو براي شما آرزومندم .

دوستدار شما :

فاطمه گنجيان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 17:17  توسط نامه نویس ( فاطمه )  | 

" به نام خدا  "

سلام به دوستان خوب و عزیزم ..خوبین ؟ این روزا خوش میگذره ..امیدوارم نهایت استفاده رو از این

روزهای تابستانی ببرید جا داره اینجا از شما دوستان خوبم تشکر کنم از اینکه نظراتتون رو در مورد

پست قبلی نوشتید وقت گذاشتید برای خوندن این مطلب باز هم تشکر می کنم از اینکه من رو از

نظرات سازندتون بی بهره نگذاشتید .

عذر خواهی می کنم از اینکه هم دیر به دیر وبلاگ رو آپ میکنم هم اینکه به وبلاگ های شما دیر

سر می زنم واقعا ببخشید چون خیلی سرم این روزا شلوغه اصلا فکر نمی کردم تابستان اینقدر سرم

شلوغ بشه چون همزمان دارم هم موسیقی ، درس و زبان کار می کنم خیلی برام سخت شده ولی

هیج وقت خسته نمی شم چون با انجام این کارها لذت می برم .امرور تصمیم گرفتم به موضوع خاصی

برای نوشتن اشاره نکنم و اومدم با شما دوستان خوبم صحبت دوستانه داشته باشم .خوب ...

یه توضیحاتی درباره وبلاگم بگم اگه از دوستان قدیمی من بپرسید که هنوز هم لطف دارند و به من سر

می زنند ..وبلاگ من قبلا به خانوم مریم حیدرزاده اختصاص داشته اما طی مدتی به خاطر یه سری

اتفاقاتی که روی من البته به روحیه ام صدمه وارد کرده بود تصمیم گرفتم از ایشون ننویسم و بلاگم رو

اختصاص بدم به مطالب مختلف البته مفید ...درباره جامعه ...معرفی افراد هنرمند ...موفقیت ها و...

بنویسم امیدوارم شما منو در این راه کمک کنید . خوب اگه اجازه بدید براتون میگم که چطور شد من

عنوان وبلاگم رو گذاشتم " بنویس نامه نویس " راستش باید بگم قبل از اینکه بیام مالزی یعنی از اذر ماه

که در ایران بودم نمایشگاه کتاب در سازمان ارشاد تشکیل شده بود من هم که علاقه ی شدید به

کتاب دارم مخصوصا کتابهای شعر ( شهیار قنبری - مریم حیدرزاده- مسعود فرمنش ) و علمی و مخصوصا

کتابهای آنتونی رابینز و ... همراه پدرم تو نمایشگاه به دنبال کتاب بودیم من همین طور که داشتم قدم

میزدم . کتابهارو تماشا میکردم چشمم خورد به کتاب > گزینه ی ترانه های شهیار قنبری ( دریا در من )

با علاقه ی خاصی که به ایشون داشتم کتاب رو برداشتم و صفحه اولش رو ورق زدم تا اینکه رو صفحه

نوشته بود ...به گفته ی شهیار قنبری : وقتی برای نخستین بار جمعه را شنیدی کجا بودی ؟

قصه ی دو ماهی قصه ی چند سالگی تو بود ؟

نیاز را کنار عطر کدام یار تجربه کردی ؟

هفته ی خاکستری را کدامین روز ورق زدی ؟؟ برای تو خواهم گفت که به هنگام نوشتین جمعه کجا بودم

و کنار نفس های کدام یار از نیاز نوشتم .....

خلاصه همین طور که داشتم کتاب رو ورق می زدم به طور ناگهانی صفحه ی ۶۱ باز شد که نوشته بود :

« بنویس نامه نویس »

بنویس نامه نویس حرفای خوب خوب بنویس ....بنویس وقتی تو نیستی دیگه انگار چیزی نیست ...

جذب این شعر شده بودم... بلاخره کتاب رو خریدم و آوردمش خونه اینقدر این شعر منو تحت تاثیر قرار

داده بود که نمی دونم چطور بگم ...همین طور که داشتم فکر می کردم ... تصمیم گرفتم وبلاگی با نام

"بنویس نامه نویس" درست کنم ...نمی دونید اون لحظه با چه شوق و علاقه ای برای ساخت این وبلاگ

اقدام کردم . الان هم با نام « نامه نویس » شعرت پیدا کردم  دوستان منو نامه نویس صدا می زنند

نمی دونم چرا وقتی این اسم و میشنوم احساس خوبی بهم دست میده هنوزم که هنوزه از خوندن شعر

« بنویس نامه نویس » لذت میبرم و یاد آور خاطراتی میشم . واقعا سروده های آقای شهیار قنبری

زیباست . من واقعا لذت می برم . خلاصه این بود از داستان ساخت این وبلاگ . ببخشید از اینکه آپم

طولانی شد .امیدوارم بتونم وبلاگ خوب و مفیدی در اختیار شما دوستان خوب و عزیزم قرار بدم

من رو از نظرات خوبتون بی بهره نگذارید . براتون آرزو می کنم همیشه شاد و خندان و سلامت و موفق

باشید در تمام آزمونهای زندگی .

دوستدار شما :

فاطمه گنجیان .

شعر بنویس نامه نویس تقدیم به دوستان عزیزم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 8:48  توسط نامه نویس ( فاطمه )  | 

 " بنام خدا "

 

امروز می خوام حرف دل خیلی ها  ، که حرف دل خودمم هست بگم . می خوام  از دخترا  ، پسرا ، دلشکسته ها و فریب خورده ها حرف بزنم . می خوام حرف دلم و همه دلای شکسته رو بگم. توی این جامعه ای که زندگی میکنیم  به هر طرفی که نگاه  کنیم چیزایی رو می بینیم ،  که بعضی وقتا ازانسان بودنمون خجالت می کشیم. آ دما براشون دل شکستن از هر کاری آسون تر شده ، انگار که  دل شکستن و دروغ گفتن براشون مثل خوردن آب واجب شده .

پسرا تا دختری رو میبینن دست و پاشونو گم میکنن و با دیدن اندک محبتی از دختر بهش دل میبندن و به دنبال راهی برای برقراری ارتباط با دختره میفتن ، دخترا  منتظر کوچکترین فرصت برای دوستی .

دخترا و پسرا با یک نگاه نسبت به هم ابراز علاقه می کنن ، جالب تر از همه اینه که پسره  15 سالش نشده به فکر دوست دختر و از این اصطلاحات مسخره می یفته و به اشتباه اسمشو عشق میذاره .

بعضی از پسرا و دخترا ( البته بیشتر پسرا) فقط برای تفریح  این کارو می کنن ، بعضی ها هم هر هفته عاشق یکی میشن و بعضی ها هم که به ندرت پیدا می شن واقعا عاشق می شن حالا یا عشق درست یا غلط نمی دونم . پسره به دختره میگه دوست دارم ، عاشقتم و هزارتا حرف عاشقانه دیگه ، دختره باورش میشه  و به پسره دل می بنده تا اینکه یه روز متوجه میشه که طرف به  بیش از 10 تا دختر مثل خودش همین حرفا رو گفته ، چند دقیقه اول باورش نمیشه ، دل  دختره میشکنه و دیگه خوشبینی شو نسبت به آدما از دست میده و نسبت به همه چیز و همه کس بدبین میشه  و امکان داره به هر کاری دست بزنه . پسره  هم که براش دل شکستن امری عادی شده  ، نه تنها ناراحت نمیشه بلکه  ریش خندی هم میزنه.( البته ناگفته نماند که بعضی وقتا دخترا با پسره این کارو می کنن) .

این روزا حتی  تعبیر مردم از دانشگاه هم همین شده( محلی برای تفریح و...) . از همه بدتر اینه که قبلا پسرا مشروب می خوردن ، سیگاری میزدن و با ماشین  توی خیابونا راه می افتادن و... ولی امروزه دخترا هم از این نظر کمی از پسرا نمی یارن . وقتی برای تفریح با دوستا بیرون میری  یه رفتارا  و کارایی از دخترا  و  پسرا  می بینی که واقعا شرمم میشه که حتی بهشون فکر کنم و قابل نوشتن نیست! ، اون روز نه تنها تفریح نمی کنی بلکه تا چندین ساعت باید به این چیزایی که دیدی فکر کنی . محیط دانشگاهها هم  که واقعا خیلی خراب شده و هرچی بگی کم گفتی  ولی  کم کم به وضعیت عادت میکنی و امری عادی میشه.

دیگه واژه عشق معنی خودشو از دست داده ، این واژه مقدس نه تنها ارزش خودشو از دست داده بلکه تبدیل به یک  کار عادی شده و هرکسی که بیکاره به فکرش میفته ، کاری شده برای پر کردن اوقات فراغت .  دیگه عاشقای واقعی روشون نمیشه از عشق چیزی بگن و بیشترشون از به زبون آوردن این واژه امتناع میکنن و به فکر آوردن واژهای جایگزین می افتن . بعضی ها هم که می سوزن ولی چیزی به زبون نمی یارن !  انسانهای عاشق  واقعی روز به روز کمتر میشن ( در واقع رو به انقراض هستند!)  ،  کاش سازمانی هم برای حمایت از عاشقان واقعی تاسیس میشد!

خیلی چیزای دیگه هست که واقعا روم نمیشه در موردشون چیزی بنویسم و بهتره که ناگفته باقی بمونن .

بیایید سعی کنیم معنی واقعی کلمات رو حفظ کنیم و بین رابطه آزادانه و بی بندو باری اخلاقی ، بین عشق و هوس بازی و... تفاوت قائل بشیم . بیایید عشق رو در معنای واقعی خودش بکار ببریم . 

بعضی وقتا آرزو میکنم روزی برسه که همه پلیدی ها و ناپاکی ها  در جامعه ما برطرف بشه و عاشقی در معنای واقعی ، جای خودشو به هوس رانی بده.

 

حرف آخرم به  همه دخترا و پسرا اینه که :   یادمان باشد گر خاطرمان تنها ماند طلب عشق به هر بی سروپایی نکنیم  .

 

به چشمانت
بیاموز هر کسی ارزش دیدن ندارد؛ به چشمانت بیاموز که به چشم به راه
بودن عادت نکند ؛ بیاموز که به در خیره نماند . به چشمانت بیاموز که
برای هر کسی بیخواب نشود.
به زبانت بیاموز که هر اسمی ارزش جاری شدن ندارد . به زبانت بیاموز به
هر کسی نگوید دوستت دارم .

به لبانت بیاموز هر لبی ارزش بوسیدن ندارد.

به پاهایت بیاموز هر راهی ارزش رفتن ندارد ، به آن دو بیاموز که به رفتن
عادت نکند .

به اشکهایت؛ آن مروارید ها که بسیار عزیزهستند بیاموز که برای هر کسی
نریزند.

به گیسوانت ؛ آن موج سیاه بیاموز که برای هر کسی افشان نشود .

به دستانت بیاموز ؛ به آن دو بیاموز که هر دستی ارزش لمس کردن را ندارد.
به قلبت بیاموز همیشه عاشق باشد و عاشق هر کسی نباشد
به قلبت بیاموز همیشه عاشق باشد و عاشق هر کسی نباشد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 16:25  توسط نامه نویس ( فاطمه )  |